من اومدم… بعد از چند روز ننوشتن و … آمدیم با کلی خبر… 🙂 بلاخره… بلاخره از نظام وظیفه خبری شد 🙂 هی.. 27 اسفند دقیقا نامم خورده و تا 27 فروردین هم بیشتر وقت هم ندارم که برم بیمارستان ناجا شماره 2 (بیمارستان سجاد – کجا خیابان بهار شمالی !!) 3 تا برگه هم دارم که یکیش مربوط به چشم یکیش مربوط به جراحی که داشتم اون یکی هم که اعلام نظر شورا! ای خدا بخیر کن کلی خوفه 🙂 دیگه داشتم فکر میکردم اینا نمیخوان منو ببرن سربازی! والا! رسما در نظام وظیفه ثبت شدیم!:) هرچی مدارک هام بود رو پس فرستادن! ایوول! عکس هم کامپیوتری «عین کارتهای دانشگاه آزاد هست!» ثبت شدیم آقا ثبت! میخواستم شبه برم که بابام نذاشت بر طبق مبنائی آدم تا اونجائی که میتونه روز شنبه نباید بره دکتر و بیمارستان و غیره! 1شنبه هم که من دارم بابام رو میبرم بیمارستان ببینیم دکترش چی میگه! میمونه 2 شنبه که من باید ساعت 7 صبح اونجا باشم! خلاصه بریم ببینیم چی میشه 🙂 – دیروز ما قربونی داشتیم اون هم 3 تا! و بیچاره گشتیم تا دیروز و امروز تقسیم کردیم من دیشب عملا جسد بودم … واقعا خسته شدم و سر درد ه بدی پیدا کرده بودم… اما خوب شد:) 2 روز پیش رفتم یه توپ سافنجی خریدم کلی باحاله 🙂 نارنجی یه لبخند هم روش حک شده گذاشتم جلوم البته بماند که فوتبال و پرتاب با ناکجاآباد و .. هم هست 🙂 ولی خوشکله 🙂 همش بهم میخنده.. امروز صبح نشستم یه شبکه ای طراحی کردم توپ یعنی اونقدر جالب از کار دراومد که حد نداشت! من کلی کیفور شدم:) البته هنوز کار داره… ولی از فلوچارتش که روی کاغذ کشیدم و طراحی کردم یه اسکن میگیرم و میذارم اینجا بعدا البته 🙂 بابام بهتره .. نه خیلی 2 روز پیش حالش دوباره بد شد… فردا هم ببرمش دکتر ببنم چی میشه… نمیدونم..

جزء توکل… چیزی نخواهد بود… و فقط توکل و فقط تنها تو می مانی و بس که به اندازه عالم بزرگی و به بزرگی تو…

پ.ن: مرگ آن نیست که در قبرسیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم


Advertisements