خودش را گم کرد تا پیدا شود! او معتقد است هر چقدر کوچکتر باشد، بیشتر توی چشم می زند. تازه از جهنم آزاد شده و گوشتهای پخته شده اش هنوز خوب نشده اند ولی هیچکدام از زخمهایش به اندازه داغی که خودش روی دستش گذاشته درد نمی کنند. او فکر می کرد کله اش کار می کند و خیلی باهوش است، فکر می کرد می تواند تنها باشد می تواند نترسد، مغرور نشود، دروغ نگوید، آدم خوبی باشد، زندگی کند و فرصت زندگی را به دیگران هم بدهد. فکر می کرد این مسائل مهم را خوب درک می کند، همه چیز را همانطور که باید بفهمد می فهمد، و تمام احساسات خوب را تجربه کرده است. اما… تازگیها کشف کرده: «تمام چیزهایی که فکر می کرد می داند، نمی داند و تمام چیزهایی که فکر می کرد می فهمد، نمی فهمد.» این بزرگترین و پیچیده ترین و سخت ترین کاری بود که تا آن روز انجام داده بود.

 

پ.ن : این نوشته از وبلاگ دیگری برداشت شده، متاسفانه اسم بلاگ یادم نیست 🙂

Advertisements