من خوبم… زنده و خسته واقعا خسته اما زندگی در جریان است … بابا رو آوردیم خونه یعنی دیروز البته اگه میموند بیمارستان خیلی خیلی بهتر بود ولی خوب میخواست بیاد خونه 🙂 وقتی اومد خونه یکمی نشست بعد یه چرخی توی کل خونه زد !!! نمیدونم شاید میخواست ببینه همه چیز سره جاشه – نگرانی هنوز سره جاشه …طبیعی ه ، فردا باید برم پرونده پزشکی ش رو از بیمارستان بگیرم – قراره وقت بگیرم ببرمش یه دکتر دیگه هم از نتیجه آزمایشات مطمئن بشیم هم از قرص ها هم از تشخیص تا بعد ببینیم چی میشه … فعلا نمیخوام دیگه به موضوع فکر کنم – خوب سال 1386 هم نفس های آخر رو می کشه به نظرم هم سال خوبی بود هم بد ، البته گذشته همیشه میره و فقط تجربه ش میمونه … اگه وقت م اجازه بده دارم روی چیزی کار میکنم که یه چند روز دیگه نمایش داده میشود 🙂 البته هنوز کار داره ها… ولی خوب داره خوب میشه. دلم آرامش میخواد… ولی نیست – این دفترچه نظام وظیفه هم نمی یاد! اه… یه موقعی نمیخواستیم بریم حالا هم که میخوایم ببینیم چی به چی ه اینا نمیخوان :)))) مسخره بازیه…البته فکر کنم یهو همین روز آخری که 28 اسفند باشه میاد 🙂 – من دیشب به حدی خسته بودم که انگاری همه خستگی عالم رو دادن به من!!! یعنی چشمام بدنم دردی گرفته بود که حتی نمیتونستم راه برم یا چیزی رو ببینم تنها کاری که کردم این بود که کامپیوتر خاموش! خودم هم لالا! OUT – DOWN ،صبح هم 10 پاشدم! نمیدونم چرا این همه خسته!!! البته 1 خواب خوب هم دیدم 🙂 – امروز بعد از مدتی رفتم توی حیاط این منزل جدید… یکمی نشستم سکوت بعضی اوقات چیز ه خوبیه یعنی آرامش داره… یکمی هم تمیز کردم 🙂 «بچه کاری!»

شاید یه امتحان ه برای من برای تو…دلم تنگ است هم برای تو هم برای خودم ازتنهائی خودم – خیلی وقته با خودم غریبه شدم نباید اینجوری باشه ولی هست ، یه زمان هائی فکر میکنم میبینم به سمت تهی می رم – بعضی اوقات یه سربالائی خیلی عظیم رو میبینم اما بعد از اینکه با زحمت ازش بالا میرم ولی دست آخر می بینم سربالائی زیاده و تو منو نظاره میکنی و شاید لبخندی به من که هنوز امیدوارباشم و سربالائی های بیشتری رو برم تا به تو و به خواسته ام برسم ، فعلا که دلتگی هام رو دارم واسه تو میگم تا آخر هم به تو میگم اما اگه قرار بود من همه ی دلتگی هام رو به بهت پس چرا خلق شدم؟! ….و خدائی که در همین نزدیکی است……..

Advertisements