من خوبم… زنده فقط همین اعصاب جالبی ندارم –  حال پدرم چندان مناسب نیست  2 روز دیگه احتمالا آنژیو داره و بعد از اون تصمیم برای اینکه عمل جراحی باز یا بالون !!! نمیدونم  – 2 تا از رگ هاش گرفته هر کدوم حداقل 90% و این یعنی فاجعه! نمی خوام بنویسم در موردش… باید فکر کنم… سعی دارم میکنم روی اعصابم مسلط باشم تا بتونم تو شرایط بحرانی تصمیم بگیرم فقط همین …

 

هیچ وقت اینقدر تنها نبودم و یهو پشتم خالی نبوده… شاید تو اگه نبودی حتی همین حضور کم رنگی که داری اما برای من به اندازه ی همه عالم ارزش داره – شاید خدا تورو فرستاده تا منو از تنهائی که باهاش سر و کله میزنم در بیاره – نمیدونم … باهات حرف میزنم آروم میشم  نمیدونم چرا ، انگاری دلم نمیخواد به موضوعات بد فکر کنم… اینکه با تو بخندم به اندازه ی همه چیزارزش مند تره!    من دارم باری رو به دوش میکشم که سنگینیش برام غریبه  خیلی غریب – و تو هستی و به من قدرت و نیرو میدی این چیز یا بازتابی که من از تو میگیرم  

 

Advertisements