من خوبم… خوب من تقریبا به بودن در اینجا عادت کردم نمیدونم چرا وقتی میخوابم خیلی راحت خوابم میره و دوست داشتنی تره!!! نمیدونم چرا! من اندازه ی موهای سرم کار دارم! بازار کامپیوتر باید برم! حسن آباد! ماشین بره کارواش از سیاه تبدیل بشه به نقره ای!! 😀 باید تجهیزات DVB رو درست کنم! باید ADSL بگیرم! یکی میگفت شاتل داره آشغال کار میکنه! حالا باید بررسی شود! امروز هم رفتم اون خونه فکر میکنم 2 بار ه دیگه باید رفت! تا تخلیه بشه! البته به جزء انباری پایین که اصلا دست نخورده! بماند که اون کی قراره انتقالی بگیره بیاد اینجا! 🙂 هنوز روی میز کامپیوترم اوضاع خرابه! هنوز اون چیزی که میخوام نیست!:( باید درست بشه تنظیمات می خواد! 😀 اسم منو باید بذارن علی هشت دست و پا! چون همه ی کارا رو باهم میکنم! آخرش هم می میرم راحت! سرم درد میکنه نمیدونم چی شده! خوب بودما!!!

نمیدونم ته دلم یه جوریه! 2 شنبه فکر میکنم روز خوبی باید باشه! نه!؟ البته عصر! هووووووم من یادم نبود! باید برم مرکز کامپیوتر ایران! اونم تو میدون ولی عصر! حالا باید برنامه رو تنظیم کنم ایشالله درست میشه!:) ببینیم چی به چی میشه:)

زندگی در جریان است و من در کنار رودخانه ای پرتلاطم به آرامی راه می روم… و تنها سکوت وحشی رودخانه است با من… و من هنوز اسمش را زمزمه میکنم

Advertisements