علی خسته ،علی تنها، علی در حال خاموش شدن!!!! 😀 امروز صبح رفتیم یافت آباد! مرکز مبلمان تهران! البته مامانینا رفته بودن! عجب جائی ه! بیچاره میشه آدم! توی پاساژ که میری انگاری رفتی تو یکی از بهترین پاساژهای شمال تهران!!! بعد میای بیرون میخوای خودت رو از طبقه 10 همون برج – پاساژ خودت رو پرت کنی! حالا حساب کن! بگذریم… گه 2 ساعتی گشت و گذار و خرید و اینا! اومدیم خونه! من صبح هم قبل از رفتن یهو صبح که بلند شدم تصمیم گرفتم اتاقم رو جمع کنم و برم اون منزل! البته قبلا یکسریش رفته بود! 3 یا 4 بار دقیقا من ماشین رو پر کردم تا همه وسایل رو بردم! دیگه این دست آخری تو جعبه هم نمیذاشتم اونقدر اعصابم خورد شده بود از این همه افلام! که میریختم توی پلاستیک بزرگ شده بود کیلوئی!!! 😀 همین طور صندق ماشین و صندلی و صندلی شاگرد تا خرخره پر شد! دیگه دنده نمیتونستم عوض کنم اما خوب تموم شد حالا اومدیم اینجا بعد از کلی بیچاره گی که اینا رو بردم بالا! مرتب کردن و اینا! خسته شدم واقعا! آخ امشب چه کیفی میده من توی تختم میخوابم 🙂 یو هو……. ایول! مسلما اولین چیزی که راه اندازی شده این کامپیوتر ه عزیزه دله برادر ه!:)
فعلا اتاق در حد انفجار بمب اتمی ه! :)) ولی فعلا حسش نیست من بشینم درستش کنم خسته ام! 😦 من الان کلی حوصله دارم نشستم آهنگ گوش میدم –


خیلی دلم میخواست در مورد یه چیزی بنویسیم اما هنوز 2دل ام نمیدونم باید به زبون آورد یا نه دارم به قول معروف توی ذهنم میچرخونمش…. عقل و منظق یه چیز میگه و دل چیز دیگری! حالا باید دید باهم جفت جور شن!:))

من تنهام به اندازه وسعت دریا و به بلندی کوه و به اندازه ی تمامی شن های کویر
تو را می جویم
و تو تنها در دور دست ها مرا نظاره میکنی…

Advertisements