بی حوصلگی… دل تنگی :(

آوریل 21, 2008 at 9:26 ب.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

اومدیم… بعد از جند روز ننوشتن! وووه :) البته هم خبری شد هم نشد… نمیدونم – هنوز نظام وظیفه نرفتم .. البته در دستور کار فردا میباشد 6 صبح میزنیم بیرون… :) 2 روز پیش سردردی به سراغم اومد که تا به همین امروز سابقه نداشت یعنی واقعا نیمکره چپ سر و صورتم می سوخت.. نمیدنم چم شده! هنوز هم یجوری حس میشه … دارم RadioHead گوش میدم.. نمیدونم یجور واسم آرامش ه … آروم میشم. / آقا این جریان چیه همه به فکر ازدواج مجدد افتادن!!! اول این رئیس جمهور فرانسه بعدش این پوتین هم دید کاره خوبیه رو دست سرکوزی بلند شده :) ایوول! چه خبره؟:) توی این چند روز میخواستم یه کاری رو انجام بدم چندین بار رفتم و امروز تونستم … دیدم.. میخواستم حرف بزنم اما نشد :( زنگ زدم اما باز نشد… من چرا نمیتونم؟:(

حوصله ندارم… دلم میخواد همه عالم توی وجودم خراب بشه… دلم میخواد تا قبل از رفتن 1 بار باهاش حرف بزنم ….اه :(

You Can`t change your fate

آوریل 11, 2008 at 11:13 ب.ظ | In اینترنت, بازی, حرف های خودمونی, شبکه | 1 Comment

خوب … ما اومدیم … :) این چند روز هی میخواستم بیام و Update کنم اما حسش نبود نمیدونم چرا!!! به هرحال… من روز 2 شنبه که گذشت رفتم بیمارستان ناجا .. چه مسخره بازی بود و اینا بماند… تازه شانس آوردم ساعت 7:30 اونجا بودم وگرنه که فکر کنم اصلا بهم نوبت نمی رسید! بعد از 2 ساعت قدم زدم در راه روهای بیمارستان ناجا تا نوبت بشه! و مثلا معاینه کردن – تشخیص دادن که منعی برای خدمت وجود ندارد… پس خوش اومدی! ایوول! گفت 1 ماه دیگه خودت برو نظام وظیفه… منم چون میخوام از شر این سربازی خلاص بشم توی این هفته میرم تکلیف کارا رو معلوم کنم! راحت! خسته شدم… بریم تموم بشه بتونم یه حرکت مثبت داشته باشیم :) – امروز من رسما بیچاره گشتم… فرض کن ساعت 6:30 صبح بری شابدول … دوباره بر گردی! بعد دوباره ساعت 12 دوباره همین مسیر رو بری !! دوباره ساعت 5 عصر برگردی!!! بعد دوباره ساعت 7 بری تعمیرگاه.. بعد بری یه روتر رو تنظیم کنی و برگردی!! زندگی خیلی شیرین ه ها… نه ؟:) خسته ام… اما خوابم نمیاد… نمیدونم چرا – دیروز واسه یه موردی برنامه virtual pc رو ریختم و win xp و linux redhat نصب کردم کلی باحاله :) خوشم اومد… اصولا اعتقادی به این برنامه ها نداشتم اما نظرم بگی نگی عوض شد! البته برنامه VMware هم بد نیست! ولی من خوشم نمیومد باهاش کار کنم! مسخره اومد….

2-3 روزه نشستم پای سیستم و مثلا دارم مرتب میکنم … فایل ها ی کامپیوتر رو! کلی البته چیزی در حدود 4 گیگ دیگه هم مونده … البته بجز فیلم و موسیقی!!! باید وقت بذارم:) توی هفته ی پیش بازی Worm world party رو ریختم اما متاسفانه روی ویندوز ویستا اجرا نمیشد!!! کلی حالم گرفته شد .. اما بعدش رفتم توی سایت ش هنوز تیم برنامه نویسی team17 روی بازیشون ساپورت داره و کار می کنه.. یکی از بهترین و عالی ترین بازی هائی هست که وجود داره و من کلی کیفور م.. خلاصه patch ش رو گرفتم و ریختیم و یه حرکتی هم زدیم این سی دی ش رو هی برای بازی نخواد و دیگه کلی لذت زندگی:) من این قدر لذت می برم…

هنوز درگیره طراحی شبکه ام.. ذهنم یکمی ریخته بهم نمیدونم چرا! یعنی روش نمیتونم مسلط بشم.. اما دارم تلاش خودم رو میکنم که بتونم یه نیتجه ای ازش بگیرم… امیدوارم البته :) توی 2-3 روز دیگه تموم میشه… و اینکه دیاگرامش رو البته قسمتی رو اسکن میگیرم میذارم :) security داداش باید حفظ بشه…

من دیشب خبری خوب از دوست جون خارج از کشور شنیدیم یعنی وقتی باهم حرف میزدیم توی یاهو.. از صمیم قلب براش بهترین آرزو ها رو میکنم… آرزو میکنم همیشه توی ارامش باشه و فکر میکنم بهش رسیده :) جو جو اذیتت کرد یه داداشی داری ااا :) زندگی رسم خوشایندی است…تا بی نهایت

فکر کنم امشب خوب می خوابم نمیدونم چرا این حس رو دارم:) البته فعلا کار دارم و باید انجام بدم… تا بعد ببینیم چی میشه:)

با خاطره ی تو محو می شوم

آوریل 5, 2008 at 11:04 ب.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

من اومدم… بعد از چند روز ننوشتن و … آمدیم با کلی خبر… :) بلاخره… بلاخره از نظام وظیفه خبری شد :) هی.. 27 اسفند دقیقا نامم خورده و تا 27 فروردین هم بیشتر وقت هم ندارم که برم بیمارستان ناجا شماره 2 (بیمارستان سجاد – کجا خیابان بهار شمالی !!) 3 تا برگه هم دارم که یکیش مربوط به چشم یکیش مربوط به جراحی که داشتم اون یکی هم که اعلام نظر شورا! ای خدا بخیر کن کلی خوفه :) دیگه داشتم فکر میکردم اینا نمیخوان منو ببرن سربازی! والا! رسما در نظام وظیفه ثبت شدیم!:) هرچی مدارک هام بود رو پس فرستادن! ایوول! عکس هم کامپیوتری “عین کارتهای دانشگاه آزاد هست!” ثبت شدیم آقا ثبت! میخواستم شبه برم که بابام نذاشت بر طبق مبنائی آدم تا اونجائی که میتونه روز شنبه نباید بره دکتر و بیمارستان و غیره! 1شنبه هم که من دارم بابام رو میبرم بیمارستان ببینیم دکترش چی میگه! میمونه 2 شنبه که من باید ساعت 7 صبح اونجا باشم! خلاصه بریم ببینیم چی میشه :) – دیروز ما قربونی داشتیم اون هم 3 تا! و بیچاره گشتیم تا دیروز و امروز تقسیم کردیم من دیشب عملا جسد بودم … واقعا خسته شدم و سر درد ه بدی پیدا کرده بودم… اما خوب شد:) 2 روز پیش رفتم یه توپ سافنجی خریدم کلی باحاله :) نارنجی یه لبخند هم روش حک شده گذاشتم جلوم البته بماند که فوتبال و پرتاب با ناکجاآباد و .. هم هست :) ولی خوشکله :) همش بهم میخنده.. امروز صبح نشستم یه شبکه ای طراحی کردم توپ یعنی اونقدر جالب از کار دراومد که حد نداشت! من کلی کیفور شدم:) البته هنوز کار داره… ولی از فلوچارتش که روی کاغذ کشیدم و طراحی کردم یه اسکن میگیرم و میذارم اینجا بعدا البته :) از دوست جون چند وقتی ه خبر ندارم… البته قهر کرده…باهام حرف نمی زنه :) البته حق داره من اشتباه کردم… ولی خوب کوتاه بیا دیگه… بابام بهتره .. نه خیلی 2 روز پیش حالش دوباره بد شد… فردا هم ببرمش دکتر ببنم چی میشه… نمیدونم..

 

جزء توکل… چیزی نخواهد بود… و فقط توکل و فقط تنها تو می مانی و بس که به اندازه عالم بزرگی و به بزرگی تو…

 

پ.ن: مرگ آن نیست که در قبرسیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم


 

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.