تیکه ای از قلب من…

فوریه 27, 2008 at 12:51 ق.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

زنده بودن،نفس کشیدن … دیروز در کل از صبح روز شلوغی برام بود! یعنی من شبش 2 صبح خوابیدم و 7 صبح پاشدم! در یک حرکت بی نظیر و عالی ماشین رو بردم کارواش! برق افتاد! :D نمیدونم چرا هی ازش گل میریخت !!! :P ولی بلاخره از مشکی دراومد و شد نقره ای!!! :D دیروز رفتم یه Modem/Router ADSL2/2+ و با پشتیبانی Wireless گرفتم :) البته تقریبا با قیمت بالا! بخاطر همون wirelessش ! البته خوبی های دیگه ای هم داره از قبیل اینکه IP sec VPN ساپورت میکنه! و همچنین یه firewall خیلی قوی بهتر از مدلهای دیگه این نوع مودم ها داره!! دیشب یکمی باهاش کلنجار رفتم جالب بود!:) تا بعد ببینیم چی میشه! هنوز که خوده ADSLش نیومده!دیروز میخواستم اون کیبورد ه بود خیلی خفن بود! بگیرم! اما مجددا پشیمون شدم! دیدم این کیبورد ه همین که هست کلی خوبه! و نرم و راحت و خوش دست! :) بلاخره تجهیزات ی رو که میخواستم رو وصل کردم! شنیده ها حاکی از ان است! که سمت Eutelsat W6 اینترنت آفلاین موجود میباشد! و ما بس خوشحالیم :) بریم بترکونیم…! :D چند وقته دانلود از نوع سنگیم نداشتم دارم دپ میزنم! من دیروز عصر دچار صانحه شدم اساسی! به سمت ونک بودیم ! یهو پای من پیچ خورد! :( عضله پشت پام هی میگرفت و نمی تونستم راه برم و شده بودم عین اینا که نافص شدن! واقعا درد بدی داشت! حالا این رفیق ما هم میگفت باید ضربه بخوره تا عصبش ول کنه!امیر هم واسه خودش راه حلی ها! خلاصه تا رسیدیم به مکان مورد نظر ما شل زدیم اما خوب نمیشد دیگه ..باید تحمل ی هم که میشد درست راه میرفتیم…   

این دوست جون ما دوباره نشسته به درس خوندن! اساسی! توی وبلاگش هم پرت میزنه و کلماتی رو که داره حفظ میکنه میزنه توی کامپیوتر! خیلی خوبه! راستی سفید مشکی مده! ؟:) !!! :D من بی صبرانه منتظرم!…. باید باهات جرف بزنم! :)

  

من بهت احتیاج دارم – بیا بیا بیا پیش من منو در آغوش خودت بگیر
بگیر تیکه ی کوچی از قلب منو
نگهش دار همون طور که من از قلب تو برای خودم نگه داشتم
میدونی ؟ من تو رو خواستم و ازت میخوام بمونی
اگه تو عشق منی پس بمون و با من برقص تا ابد با من بخند
هر وقت خواستی گریه کنی سرت رو بذار روی شونه ی من

 

 

زندگی در جریان است…

فوریه 23, 2008 at 11:44 ب.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

من خوبم… خوب من تقریبا به بودن در اینجا عادت کردم نمیدونم چرا وقتی میخوابم خیلی راحت خوابم میره و دوست داشتنی تره!!! نمیدونم چرا! من اندازه ی موهای سرم کار دارم! بازار کامپیوتر باید برم! حسن آباد! ماشین بره کارواش از سیاه تبدیل بشه به نقره ای!! :D باید تجهیزات DVB رو درست کنم! باید ADSL بگیرم! یکی میگفت شاتل داره آشغال کار میکنه! حالا باید بررسی شود! امروز هم رفتم اون خونه فکر میکنم 2 بار ه دیگه باید رفت! تا تخلیه بشه! البته به جزء انباری پایین که اصلا دست نخورده! بماند که اون کی قراره انتقالی بگیره بیاد اینجا! :) هنوز روی میز کامپیوترم اوضاع خرابه! هنوز اون چیزی که میخوام نیست!:( باید درست بشه تنظیمات می خواد! :D اسم منو باید بذارن علی هشت دست و پا! چون همه ی کارا رو باهم میکنم! آخرش هم می میرم راحت! سرم درد میکنه نمیدونم چی شده! خوب بودما!!!

نمیدونم ته دلم یه جوریه! 2 شنبه فکر میکنم روز خوبی باید باشه! نه!؟ البته عصر! هووووووم من یادم نبود! باید برم مرکز کامپیوتر ایران! اونم تو میدون ولی عصر! حالا باید برنامه رو تنظیم کنم ایشالله درست میشه!:) ببینیم چی به چی میشه:)

زندگی در جریان است و من در کنار رودخانه ای پرتلاطم به آرامی راه می روم… و تنها سکوت وحشی رودخانه است با من… و من هنوز اسمش را زمزمه میکنم

تو مرا نظاره میکنی…

فوریه 22, 2008 at 12:41 ق.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

علی خسته ،علی تنها، علی در حال خاموش شدن!!!! :D امروز صبح رفتیم یافت آباد! مرکز مبلمان تهران! البته مامانینا رفته بودن! عجب جائی ه! بیچاره میشه آدم! توی پاساژ که میری انگاری رفتی تو یکی از بهترین پاساژهای شمال تهران!!! بعد میای بیرون میخوای خودت رو از طبقه 10 همون برج – پاساژ خودت رو پرت کنی! حالا حساب کن! بگذریم… گه 2 ساعتی گشت و گذار و خرید و اینا! اومدیم خونه! من صبح هم قبل از رفتن یهو صبح که بلند شدم تصمیم گرفتم اتاقم رو جمع کنم و برم اون منزل! البته قبلا یکسریش رفته بود! 3 یا 4 بار دقیقا من ماشین رو پر کردم تا همه وسایل رو بردم! دیگه این دست آخری تو جعبه هم نمیذاشتم اونقدر اعصابم خورد شده بود از این همه افلام! که میریختم توی پلاستیک بزرگ شده بود کیلوئی!!! :D همین طور صندق ماشین و صندلی و صندلی شاگرد تا خرخره پر شد! دیگه دنده نمیتونستم عوض کنم اما خوب تموم شد حالا اومدیم اینجا بعد از کلی بیچاره گی که اینا رو بردم بالا! مرتب کردن و اینا! خسته شدم واقعا! آخ امشب چه کیفی میده من توی تختم میخوابم :) یو هو……. ایول! مسلما اولین چیزی که راه اندازی شده این کامپیوتر ه عزیزه دله برادر ه!:)
فعلا اتاق در حد انفجار بمب اتمی ه! :) ) ولی فعلا حسش نیست من بشینم درستش کنم خسته ام! :( من الان کلی حوصله دارم نشستم آهنگ گوش میدم –


خیلی دلم میخواست در مورد یه چیزی بنویسیم اما هنوز 2دل ام نمیدونم باید به زبون آورد یا نه دارم به قول معروف توی ذهنم میچرخونمش…. عقل و منظق یه چیز میگه و دل چیز دیگری! حالا باید دید باهم جفت جور شن!:))

من تنهام به اندازه وسعت دریا و به بلندی کوه و به اندازه ی تمامی شن های کویر
تو را می جویم
و تو تنها در دور دست ها مرا نظاره میکنی…

when i need you

فوریه 19, 2008 at 11:07 ب.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

خوب ما هستیم :) هنوز در این منزل :P نمیشه جمعش کرد! نمیدونم چرا!!!! امروز بعد ازا این همه مدت یکسری از وسایل خودم رو برداشتم و بردم… و همین طوری ریختمشون توی کمد!! :) کیف کن! خلاصه بساطی ه! بگذریم … امروز میخواستم برم گمرک دنبال یکسری از کارا! بچه ها رو م ببینیم! :) ولی نشد!:( مشغول دریل کاری ! قاب وصل کردن! شیشه گرفتن و …..! ختم این رفیقمون هم نتونستم برم:( حالم گرفته شد! اینقدر کار رو سر بود که نمیدونم چی به چی شد! به هر حال امشب هم تموم شد… و من اینجام:) فعلا موزیک گوش میکنم.
امروز رفته بودم یه تیگه شیشه رو بدم در بیارن! بابا طرف اینکارس اا اا اا بدون خط کش! یا گونیا فقط با یه متر فلزی همچین راست این الماس رو میکشید که تکون نمیخورد!!! دستش اتوماتیک وار دایره میکشید! باحال بود! ندبده بودم:)

When I need you
Just close my eyes and I’m with you
And all that I so want to give you
It’s only a heart beat away

When I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
Keeping me warm night and day

Miles and miles of empty space in between us
A telephone can’t take the place of your smile
But you know I wont be traveling forever
It’s cold out, but hold out and do like I do

When I need you
I just close my eyes and I’m with you
And all that I so want to give you babe
It’s only a heartbeat away

It’s not easy when the road is your driver
Honey, that’s a heavy load that we bear
But you know I won’t be traveling a lifetime
It’s cold out so hold out and do like I do
When I need you

When I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
Keeping me warm night and day

When I need you
Just close my eyes and I’m with you
And all that I so want to give you
It’s only a heart beat away

هفت آسمان…

فوریه 17, 2008 at 11:36 ب.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

خوب امروز کم خسته ام… :) بعدازظهر تونستم یکمی بخوابم و خستگیم در رفت! :) من امروز یه کاره مهم و بسی اساسی و به قول معروف گور خو را با دستان مبارک کندیم:) و رسما امروز در ساعت 9:45 صبح در اداره پست منطقه 16 پستی میدان رسالت حاضر شدیم و دفترچه خدمت رو فرستادیم… مرحاله اول برای معافیت پزشکی ای ایهاالناس بلاخره دفترچه بعد از کش و قوس فراوان فرستاده شد:) بخاطر این تصمیم مهم کف مرتب!!!! نمیدونم یه حس راحتی میکنم نمیدونم از صبح که بلند شدم خوب بلند شدم.. نمیدونم چجوری خوابیدم:) از بس خسته بودم یهو بیهوش شدم:) اما صبح خوب بود هنوز هم اثرش هست! هنوز در این خانه بسر میبریم و رسما هستیم! هنوز وسایلی از خودم نبردم:) !!!! هنوز دارم اسباب های مونده رو جمع میکنم و می برم! :( ولی تموم میشه البته فکر میکنم 5 دست دیگه به جزء اسباب های خودم هست!!!! :( دیروز ضد حال خوردم بابابزرگ امیر فوت کرد! آدم خوبی بوده فکر کنم! امشب به اندازه دنیائی خوشحالم که حاضر نیستم با همه ی عالم عوضش کنم… :) :) اخ جون :)

خورشید خم شد تا نگاهت را ببوسد / گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد

هفت آسمان افتاد در آیینه آب / تا لحظه ای رد نگاهت را ببوسد

افتاده حتی سایه خورشید بر خاک / تا ذره ای از گرد راهت را ببوسد

شب خیمه زد بر سایه روشن های نیزار / تاتار مژگان سیاهت را ببوسد

….

آسمان تنها چیزی است که می بینم و همه آن چیزی که از خدای خود و تو میخواهم این است که فراموشم نکنی و من در تمام طول کوچه ها فریاد میکشم و اشک می ریزم و در مقابل باران به همه چیز اعتراف میکنم …

دوستت دارم…

وقتی بارونی چشمام…

فوریه 16, 2008 at 12:51 ق.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

زنده ایم… و خسته - گردنم و سرم به شدت هر چه تمام درد میکنه نمیدونم چرا! :( فردا بعدازظهر یه کاری دارم که باید برم برآورد قیمت بکنم! اونم کجا میدان بهمن! ساعت 15:00 باید اونجا باشم!! البته خدا رو شکر من خودم قرار نیست اونجا کار کنم و قراره یکسری از بچه ها رو بفرستم :) ) - هنوز وسایل رو جمع نکردم گفتم کارای فردا رو هم انجام بدم بعد دیگه از 1 شنبه جمع میکنم – شبی داشتم فرم های باقی مونده سربازی رو پر میکردم باید عکس می چسبوندم که دیدم چسب مایع وجود ندارد! جیم شده از کشوی میز من!!! :( حالا تا فردا … 1شنبه یا 3 شنبه میرم پست اونم کجا رسالت! تهران گردی داریم!!! الان دارم سایت مترو تهران رو میبینم! طراحی داغون! نه با IE درست کار میکنه نه با FireFOX این کدهای جاوا که بکار میبره تعطیله!!! یا اون DHtml هائی که توشون هست ماله عهد تیر کمون ناصرالدین شاه ه!!! حالا یه کاری میکنم! :) خواب چیز ه خوبیه ولی باید یکمی کارام رو انجام بدم…

وقتی بارونی چشمام تو کجایی؟

تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟

وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم

ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟

وقتی بی تو نازنین بی همنشین و

گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟

وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس

یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟

چشمای تو یه فانوس همیشه روشن

وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟

وقتی با من هر لحظه نفس نفس

تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟

تو را نگاه میکنم…

فوریه 15, 2008 at 1:28 ق.ظ | In حرف های خودمونی | Leave a Comment

خسته ایم… با اینکه تونستم بعداز ظهر بعد از 4 روز اسباب کشی تقریبا 90% تموم شده ولی هنوز مونده!!!!! 2 روز پیش رفتم بلاخره میز گرفتم :) رفتم حسن آباد!!! میز چوبی خوبیه هم خوش رنگ البته یه مقدار گرون بود ولی می ارزه واسه من که با میز کشتی میگیرم دوام داره!!! هم محکم امروز رفتم لاله زار مرکز لوازم برقی و الکترونیکی و یه لامپ سقفی استیل خوشکل گرفتم توپه - توی این لاله زار از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه ها!!! خیلی جالبه البته من قبلا هم چند بار رفتم! ولی در کل خوب بود – ولنتاین هم رفت تا سال آینده ! و باز تنها بودم میریم که داشته باشیم سال چهارم رو! ایوول به این همه پشت کار! مسخره س ! و تنهائی که داره منو میخوره اساسی! 2 روز پیش با پسرعمه ام حرف میزدم میگفت چیکارا میکنی و اینا گفتم دارم میرم سربازی گفت برنامه بچین واسه ازدواج و اینا ! گفتم تو هم حالت خوشه! البته راست میگه! خودش که ازدواج کرده!

ولنتاین! خنده ام میگیره! من دلم نمی خواد فقط یه روز باشه واسه این برنامه!!! اصلا هر روز! خیلی ها امروز به نشونه محبت و اینا بهم کادو دادن ولی خیلی هاشون هم حتی عشق و عاشقیشون به 6 ماه هم نرسیده! شاید هم من بلد نیستم دلبری کنم! ندانم! والا! علی مونده و حوضش..


تو را نکاه میکنم زیبائیت را گاه با بهار اشتباه میکنم

از شرم سرانگشتم

پیشانیت تر میشود

عطر تنت میپیچید و دنیا معطر میشود

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.